تبليغاتX
افکار کودکانه 2 دوست

سلام سلام

بلاخره بعد از قرنی منم اومدم یه دستی به این وبلاگ به قول فاطی خاک خورده بکشم

اره حق با خودته فاطی جون امروز خیلییی دلگیر و هوا دو نفره بود

 

گریه کن،گریه قشنگه......

گریه غمه؟گریه غصه اس؟کی  گفته ادم موقعع دلتنگی گریه میکنه؟

بدجوری هوای دلم این روزها گرفته است،ابرهای خاکستری خیلی با هم دوستی میکنند و دست به یکی شده اند تا با تیک تاک ساعت این هوا رو گرفته تر کنند.گاهی شانس میاوری و این ابرها رفاقت را رها میکنند و از هم دور میشون و تو رهامیشوی تو اسمان ابی و بی ابر بدون دغدغه و بدون دلگرفتگی اما گاهی این هوای گرفته با رعد و برق همراه میشه و تو در نهایت میباری و گاه فقط چند اشک نصیب اسمان دلت میشود و گاه هر چه میباری انگار این اشکها تمومی ندارد ......

این اشکها از سر دل شکستن است از سر خستگی از سر ناامیدی و و و .... اما لحظاتی رو ببین که بعد از باریدن درون دلت متولد میشه ،حالا دیگه اسمون دلت بی ابر شده و دارد افتاب میزند ، حالا دیگر پنجره های دلت را رو به اسمان بی ابر باز کن و پناهی بگیر زیر گرمای ارام بخش افتاب ...

حالا دیگر دلت سبک شده و این سبکی از نعمت همان باران است اگر این باران نمیبارید دیگر افتاب برایت قشنگی نداشت اما هیچ وقت بارانی نمان.همین....      .              سها            

 

+ تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:27 نويسنده فاطی |

وای سلام... چه وبلاگ خاک خورده ای.. اوه اوه امروز خیلییی دلم گرفته. سها جونم خوب که اس دادیاااا... صبح که کلاس شیمی داشتم بعدشم ۹اومدم خونه نشستم پای پی سی یه چند تا از عکسای مدرسه رو گذاشتم فیس بوک.ظهر اینقدر حالم بد بود و سرم درد می کرد که دیگه حتی حوصله ی خودمو هم نداشتم!حتی خوابمم نمیبرد.حدود ساعتای ۵خوابم برد.مکیه ساعت ۷زنگ زد بیدار شدم... خیر سرم امروز می خواستم واسه المپیاد فردا بخونم ولی قد یه دنیا دلم گرفته بود.حوصله ی هیچی رو نداشتم.با بابام رفتم بیرون یه دور زدیم.گفتم شاید هوای خنک بخوره به سرم حالم خوب شه دلم وا شه! خوب که نشدم هیچی بدترم شدم!!!!!!!! اومدم خونه اینقدر گریه کردددددم... خیلی تنهام. خیلی زیاد... الان که دارم اینا رو می نویسم،تو پارکینگ رو تاب نشستم دارم گریه می کنم. سها میدونم انتظار مطلب خوشگل مشگل و شاد رو داشتی ولی واقعا خیلی دلم پره. دیگه دارم می ترکم بس ریختم تو خودم.هوا دو نفره ست... همه با جی اف و بی افاشون می رن بیرون. من باید با مامان بابام برم.ولی تنها یه گوشه بشینم به دریا زل بزنم!هی... موندم... تو معرفت این آدمای...!!!! همیشه هرکاااااری می تونستم واسه هرکی می کردم. هیچوقت دوست نداشتم دوستامو ناراحت ببینم. همیشه تا جایی که می تونستم کمکشون می کردم. ولی چرا اینقده تنهام؟؟؟ هه... همیشه خندیدم تا اونایی که چشم دیدن خندمو ندارن،بسوزن! می خندم... ولی تلخ تلخ... فکر کنم می خندم ولی کاش یکی می فهمید خنده ی من از خوش حالی نیس.کاش... حتی خدا هم ما رو یادش رفته! خداااااا... چرا اینقدر صدات می کنم جوابمو نمیدی؟ چرا اینقده می گم کمکم کن کمکم نمی کنی؟؟؟ بابا به خدا من پیغمبر نیستم.مگه یه آدم تا چه حد می تونه تحمل کنه؟ تا کی میتونه همه چیزو بریزه تو خودشو هیچی نگه؟جلو دیگران بخنده و تو تنهایی خودش واسه بدبختیاش زااار بزنه!بسمه خدا. بسمه... بسمه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه...
+ تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:46 نويسنده فاطی |

سیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــم . حال و احوالتون چطوله؟خوبید؟خوشید؟ دماغتون چاقه؟خب خدا رو شکر

امتحانای ما هم که هفته ی قبل تموم شد اما بدبختی من یکی تازه شروع شده.خداااااااااااا

پس فردا آزمون سمپاد داررررررم  هیچی حالیم نیس. جمعه ی هفته ی بعد هم دانشگاه هفته ی بعدشم نمونه

آخه بدبخت تر از ما کسی هست؟!

راستی معدلم ۲۰ شد.بلاخره بعد ۳سال دوباره ۲۰ شدم.اول و دوم که هر دو ۹۸/۱۹ شدم.

سها هم امسال ۲۰ شد

ما اینیم دیگه.تشویق نمی کنی؟؟؟ توروخدااا. خواهش می کنم.

این سها خانوم که انگار نه انگار وبلاگ ماله اونم باشه ، اصلا تا حالا یه بارم نیومده توش.

خب دیگه من که هیچی حالیم نیس. برم یه ذره بخونم . خدایا اگه قبول بشم هرچی بگی انجام میدم.خواهش میکنـــــــــــــــــــــــــــم خداااا

قبولیش واسم خیلی مهمه.خیلی خیلی خیلی خیلی

فقط واسه اینکه نشون بدم من می تونم . (که البته نمی تونم)

خب من میرم.

بای

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:6 نويسنده فاطی |

همیشه می گفتم:   وقتی می گن تا شقایق هست زندگی باید کرد......اگه شقایق ها خسته شن چی؟!!

اما امروز فهمیدم شقایق باشه یا نباشه دنیا هست....یه دنیایی که هیچ وقت یادش نمیاد شقایقی هم بوده..

امروز فهمیدم چقدر تنهام

امروز نقابه رو صورت همه رو برداشتم...چقدر زشت بودن.چقدر بی معرفت بودن..همونایی که می گفتن شونه هاشون مرهمه دردامه..همونایی که اشکامو پاک می کردن..کجایین پس؟؟کجایین که ببینین چشام تو اشک غرق شده؟...

مگه نمی گن چند سال بیشتر زندگی نمی کنیم؟من دلم گرفته.نمی خوام این چند ساله باقی مونده رو تنها باشم..اما همیشه می گن سرنوشت می نویسه چه تو بخوای چه نخوای..اما چرا همیشه تنهایی رو می نویسه.؟؟!!!چرا اینقدر بی رحمانه زندگی رو ازم می گیره؟؟

پس یه آرزو دارم .شقایق هم بره تا همه بفهمن دنیا هست چه شقایق باشه که از عشق بگه چه نباشه .تا تو هم بفهمی تنهام گذاشتی..بفهمی اگه نباشم چشات بارونی نمی شه...

حالا به آخر قصه ی مادر بزرگ رسیدم.همون قصه ای که همیشه اون قدر واسم دراز بود که فکر می کردم هیچ وقت به آخرش نمی رسم.فکر می کردم اون روز آخر چه قدر گریه می کنم از ناراحتی از جدایی....

اما امروز می فهمم ازکسی جدا نمی شم خیلی وقته که جدا شدم.خیلی وقته که خرده خرده گریه کردم..

 

+ تاريخ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:59 نويسنده فاطی |

سلام.واسه اولين آپم مي خوام يه قصيده ي خيلي خيلي خوشگل از حميد صادقي بذارم.خودم عاشقشم.شما هم بخونيد شرط مي بندم عاشقش ميشيد

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ،روی تو را کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،

- بی قید

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که،

- عجیب! عاقبت مرد!

- افسوس!

- کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 22:55 نويسنده فاطی |